پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ
شفق 82
 

سلام 

فکر می کنم این بازی اینترنتی رو که معروف شده به بازی شب یلدا (اینو تا چند شب پیش که می خواستم یکی از دوستام رو هم دعوت کنم و حسابی زد تو برجکم! نمی دونستم) دیگه همه می شناسن

هفته پیش از طرف یکی از دوستای گلم متهم در دادگاه و دیروز هم از طرف دوست خوبم نسیم صبح 

به این بازی دعوت شدم!  اول این که باید از هر دوشون تشکر کنم و بعد هم اینکه به دلایلی نمی خواستم این بازی رو ادامه بدم! اما چون دو تا از دوستای خوبم دعوتم کردن که نمی تونم دعوت هیچ کدوم رو رد کنم ۵ تا اعترافم رو می نویسم  در ضمن اونایی که اسمشونو میارم و باید بازی رو ادامه بدن از همین حالا بگم که اگه فوری دعوتم رو قبول نکنن حسابی شاکی می شم می رم وبلاگشونو هک می کنم

 قبل از گفتن خاطراتم یا به قول یکی از اساتید گرانمایه! ذکر مصیبت هام باید بگم که امروز حسابی دلم گرفته حالا اگه خاطره هام لوس و بی معنی و آبکی از آب دراومد دلیلش همینه به علاوه اینکه کاملا فی البداهه! است و فرصت نشد درست و حسابی بهش فکر کنم.

۱: بچه که بودم هر وقت می رفتیم خونه ی مامان بزرگم (شمال) وقت رفتن که می شد زیر تخت قایم می شدم و اونقدر باید می گشتن تا پیدام کنن و برم گردونن خونه! وقتی هم برمی گشتیم تو جواب مامانم که می گفت چرا گریه می کنی؟(همون چه مرگت شده آخه ی خودمون!) می گفتم می ترسم درصورتی که دلم تنگ می شد واسه مامان بزرگم

۲:وقتی کلاس اول بودم چون هر روز می رفتم توی یه کلاس و معلم ها از دستم عاصی شده بودن خانم قنبری(معلم کلاس اولم و عشق دوران مدرسه ام!) منو مبصر کرد اما یه مبصر کلاس پنجمی هم داشتیم که یه روز می خواست ناخن هامو ببینه اما چون بلند بود نشونش ندادم و دستکش بافتنیمو در نیاوردم. گفتم بابام اینو از بلژیک آورده گفته از دستت درنیار بچه ها می دزدنشتازه من خودم مبصرم! اونم از ترسش چیزی نگفت.

۳: بازم وقتی بچه بودم!(البته یه کم بزرگتر یعنی کلاس دوم) یه روز بارونی که از سرویس پیاده می شدم یه دختر کلاس پنجمی که دختر دایی آیه (اسمش یادم نیست) بود سهوا پاش خورد به لباسم و گلی شد منم واسه تلافی عینکمو زیرپام خرد کردم  که یعنی اون این کارو کرده بعدشم موهای دختردایی آیه رو چنان کشیدم که تا عمر داره روز بارونی مدرسه نیاد!

۴:بزرگتر تر که شدم یعنی کلاس پنجم یه بار که با مهدانه قهر کردم الکی واسه اینکه آرزم هم باهاش قهر کنه بهش گفتم مهدانه دیروز می گفت دماغ مامان آرزو خیلی بزرگه فکر کنم آرزو هم بزرگ شه دماغش اونجوری بشه بعدم بهت خندید! آرزو هم که دماغش همون موقع هم به اندازه کافی بزرگ بود تا یه ماه با مهدانه قهر کرد خودم دیگه به زور آشتی شون دادم

منم مثل خیلی ها یه وبلاگ دیگه دارم که مخفیه! البته مال من از همه بیشتر مخفیه ها چون با اینکه معروفه عمرا اگه کسی بدونه مال منه!

۵:این حرف آخرم دروغ بود (به دلیل داشتن بدآموزی از ذکر باقی اعترافات خودداری کرده و اینو به جاش نوشتم!)

اما دوستای نازنینم  که دعوت شدن: عشق را بنیاد بر ناکامی است ( هرچند میدونم نمی نویسه!)من هستم تو هم باش ـ دلنوشته های یک دانشجو ـ نسیم شمال ـ پیام گل سرخ

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٥ - شفق