پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ
شفق 82
تولد و عید و پیانو

سلام

می خواستم واسه ١٨ اسفند که تولدم بود وبلاگم رو به روز کنم اما اینقدر درگیر کار بودم که نشد! حالا واسه عید نووز هم احتمالا دیگه فرصتی نداشته باشم واسه همین گفتم با یه تیر چند تا نشون بزنم و از همین جا سال جدید رو به همه تبریک بگم! و آرزو کنم امسال سال خوبی برای همه باشه! سالی پر از گل و شکلات و موفقیت!خیال باطل

اما راستش این آپدیتم بیشتر به خاطر ثبت خاطره اولین روز تدریسم در دانشگاه هست! از خود راضی

وقتی این وبلاگ رو درست کردم دانشجوی سال سوم علوم ارتباطات دانشگاه تهران بودم. درس مقاله نویسی رو با دکتر عاملی برداشتم که تازه اومده بودن دانشکده ما و من حسابی شیفته اطلاعات و دانش به روز ایشون بودم! اما شرط گذروندن این واحد این بود که هر کدوم از بچه ها یه وبلاگ داشته باشن و همه مطالب و مقالات خواسته شده رو توی اون بنویسن! من هم شفق ٨٢ رو ساختم! یادم میاد که اون ترم تنها کسی که از دکتر عاملی تو درس مقاله نویسی نمره ٢٠ گرفت من بودم! و از این بابت همیشه به خودم می بالم!

بعد از اون با اینکه وبلاگ های زیادی ساختم ولی همیشه این وبلاگ رو یه جور دیگه ای دوست داشتم! منو یاد خاطرات دوران دانشجویی دانشگاه تهران می اندازه!

به هر حال فکر نمی کردم به این سرعت! زمان بگذره ! تولد ها و نوروزها پشت سر هم بیان و برن و من حالا بخوام اولین روز تدریس خودم رو هم در دانشگاه اینجا بنویسم!

دیروز برای اولین بار پامو گذاشتم توی کلاس درس دانشگاه و البته با اجازه اساتید بسیار محترم پا تو کفش اونها کردم! البته یه کفش پاشنه بلند که یه خورده بزرگتر نشونم بده و قابل باورتر به عنوان یک مدرس!!!

به هر حال وقتی وارد کلاس شدم نه کسی از جاش بلند شد و نه حتی نیم نگاهی به من انداخت! چون کسی فکر نمی کرد استادشون من باشم

اما وقتی رفتم پشت میز استاد یه مرتبه بچه ها ساکت شدن و ایستادن و البته در این بین به هم نگاه می کردن و زیر زیرکی هم می خندیدن

به روی خودم نیاوردم و با اعتماد بنفس کامل شروع کردم به معرفی خودم و عذرخواهی بابت اینکه هفته گذشته اولین جلسه رونتونسته بودم بیام!

بعد هم یه توضیحی راجع به برنامه تدریس دادم و کتاب رو قسمت بندی کردم تا روز امتحان! راستش از قبل خیلی چیزها آماده کرده بودم واسه گفتن از مبانی جامعه شناسی گیدنز گرفته تا جامعه شناسی فرهنگی دکتر علی شریعتی که بیشتر با نام مسئولیت روشنفکر در جامعه معروفه! اما خوب از اونجایی که می گن مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد! هیچی نگفتم! آخه دیدم کسی عکس العملی نشون نمی ده حتی نمیدونستم دارن به حرفای من گوش میدن یا تو یه دنیای دیگه هستن! نه سئوالی! نه حرفی! نه جوابی! البته وقتی اینو واسه یکی از اساتیدم تعریف کردم گفت شایدم نحوه بیان تو مشکلی داشته! ( به هر حال احتمال هر چیزی وجود داره دیگه! مخصوصا احتمالات دوم!!!)

خلاصه دو ساعت نفس گیر تموم شد وقت تمامو منم هیچ کدوم از مقدماتی رو که تو ذهنم اماده کرده بودم نگفتم ... اما یک مرتبه آخر ساعت یکی از بچه ها اومد جلو و خیلی جدی البته خصوصی از من پرسید ببخشید استاد یه سئوال داشتم! گفتم جانم!

گفت شما پیانو هم می زنید!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یول

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٧ - شفق